حکایت

یک مرد روحانی، روزی با خداوند مکالمه‌ای داشت: خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد.!
افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می‌آمدند. آنها در دست خود قاشق‌هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته‌ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می‌توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته‌ها از بازوهایشان بلندتر بود، نمی‌توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند…
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: تو جهنم را دیدی!
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افراد دور میز، مثل جای قبل همان قاشق‌های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می‌گفتند و می‌خندیدند. مرد روحانی گفت: نمی‌فهمم!
خداوند جواب داد: ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می‌بینی؟ اینها یاد گرفته‌اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم‌های طمع کار تنها به خودشان فکر می‌کنند!

پدر، تمام زندگی!

چهار ساله كه بودم فكر مي‌كردم پدرم هر كاري رو مي‌تونه انجام بده.

پنج ساله كه بودم فكر مي‌كردم پدرم خيلي چيزها رو مي‌دونه.

شش ساله كه بودم فكر مي‌كردم پدرم از همة پدرها باهوشتر. 

هشت ساله كه شدم، گفتم پدرم همه چيز رو هم نمي‌دونه. 

ده ساله كه شدم با خودم گفتم‌! اون موقع‌ها كه پدرم بچه بود همه چيز با حالا كاملاً فرق داشت.

دوازده ساله كه شدم گفتم! خب طبيعيه، پدر هيچي در اين مورد نمي‌دونه... ديگه پيرتر از اونه كه بچگي‌هاش يادش بياد.

چهارده ساله كه بودم گفتم: زياد حرف‌هاي پدرموتحويل نگيرم اون خيلي اُمله.


شانزده ساله كه شدم ديدم خيلي نصيحت مي‌كنه گفتم باز اون گوش مفتي گير اُورده.

هجده ساله كه شدم. واي خداي من باز گير داده به رفتار و گفتار و لباس پوشيدنم همين طور بيخودي به آدم گير مي‌ده عجب روزگاريه.

بيست و يك ساله كه بودم پناه بر خدا بابا به طرز مأيوس كننده‌اي از رده خارجه

بيست و پنج ساله كه شدم ديدم كه بايد ازش بپرسم، زيرا پدر چيزهاي كمي‌درباره اين موضوع مي‌دونه زياد با اين قضيه سروكار داشته.

سي ساله بودم به خودم گفتم بد نيست از پدر بپرسم نظرش درباره اين موضوع چيه هرچي باشه چند تا پيراهن از ما بيشتر پاره كرده و خيلي تجربه داره.

چهل ساله كه شدم مونده بودم پدر چطوري از پس اين همه كار بر مياد؟ چقدر عاقله، چقدر تجربه داره.

چهل و پنج ساله كه شدم... حاضر بودم همه چيز رو بدم كه پدر برگرده تا من بتونم باهاش دربارة همه چيز حرف بزنم! اما افسوس كه قدرشو ندونستم...... خيلي چيزها مي‌شد ازش ياد گرفت!

حالا اگه اون هست و تو هم هستی یه خورده......


هر جوری میخوای جمله رو تموم کن.

سه کلمه حرف حساب!

زندگی سه جمله است:

1- تجربه از دیروز

2- استفاده از امروز

3- امید به فردا

ولی ما انسان ها زندگیمان را در سه جمله تباه می کنیم:

1- حسرت دیروز

2- اتلاف امروز

3- ترس از فردا

داستان کوتاه - چه چیزی را داریم از دست می دهیم؟

این داستانو از وب بچه های پزشکی مهر 89 ارومیه برداشتم ولی نمی خوام فقط یه کپی پیست ساده کنم. می خوام مطلبو به زندگی خودم و سایر دانشجوهای دانشکدم تعمیم بدم.

تا قبل از دانشگاه یادم نمی یاد کوچکترین فرصتی رو برای اردو، مسافرت، زنگ ورزش و ... از دست داده باشم و همیشه برای این جور چیزا سر و دست می شکستم. ولی متوجه شدم تو دانشگاه ادم به همه ی این موقعیت ها که بعضیاشون هر ترم یه بار هم پیش نمی یان به دیده ی وقت اضافی برای درس خوندن یا بهتر بگم جبران اندکی از عقب موندگی هاش نگاه می کنه. همین فردا قراره بچه ها برن غارسهولان در مهاباد ولی من نمی دونم چرا ثبت نام نکردم. یعنی واقعا می خوام درس بخونم؟ خودم که این طور فکر نمی کنم!

حالا به داستانمون توجه کنین و عبرت بگیرین:

در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه ، مردی وارد ایستگاه متروی واشنگتن شد و شروع به نواختن ویلون کرد. این مرد درعرض 30 دقیقه ، شش قطعه از بهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود ، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهایشان به سمت مترو هجوم آورده بودند. سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد . از سرعت قدم هایش کاست و چند دقیقه ای توقف کرد. بعد با عجله به سمت مقصد خود به راه افتاد . یک دقیقه ی بعد ، ویولون زن ، اولین انعام خود را دریافت کرد . خانمی بی آنکه توقف کند ، یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه اش انداخت و با عجله به راه خود ادامه داد . چند دقیقه ی بعد ، مردی، در حالی که گوش به موسیقی سپرده بود ، به دیوار پشت سر تکیه داد ، ولی ناگهان نگاهی به ساعت خود انداخت و با عجله از صحنه دور شد . کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد ، کودک سه ساله ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان به همراه می برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلون زن پرداخت . مادر محکم تر کشید و کودک در حالی که همچنان نگاهش به ویلون زن بود ، به همراه مادر به راه افتاد. این صحنه ، توسط چندین کودک دیگر نیز به همان ترتیب تکرار شد و والدینشان بلااستثنا برای بردنشان ، به زور متوسل شدند. در طول مدت 30 دقیقه ای که ویلون زن می نواخت ،تنها شش نفر ، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند ، بی آنکه مکثی کرده باشند و 32 دلار عاید ویلون زن شد. وقتی که ویلون زن از نواختن ، دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد ، نه کسی متوجه شد ، نه کسی تشویق کرد و نه کسی او را شناخت. هیچ کس نمی دانست که این ویلون زن همان " جاشوا بل " یکی از بهترین موسیقی دانان جهان و نوازنده ی یکی از پیچیده ترین قطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه و نیم میلیون دلار است. جاشوا بل ، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو ،در یکی از تئاتر های شهر بوستون ،برنامه ای اجرا کرده بود که تمام بلیت هایش پیش فروش شده بود و قیمت متوسط هر بلیت یک صد دلار بود. این ، یک داستان حقیقی است . نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشنگتن پست ترتیب داده شده بود و بخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی ، سلیقه و اولویت های مردم بود.

یکی از نتایج ممکن این آزمایش می تواند این باشد ، اگر ما لحظه ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقی دانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون است ، گوش فرا دهیم ، چه چیزهای دیگری را داریم از دست می دهیم؟

رستوران مبتکر!

یکی از غذاخوری‌های بین‌راه بر سر در ورودی با خط درشت نوشته بود:
شما در این مکان غذا میل بفرمایید، ما پول آن را از نوه شما دریافت خواهیم کرد.
راننده‌ای با خواندن این تابلو اتومبیلش را فوراً پارک کرد و وارد شد و ناهار مفصلی سفارش داد و نوش‌جان کرد. بعد از خوردن غذا سرش را پایین انداخت که بیرون برود، ولی دید که خدمتگزار با صورتحسابی بلند بالا جلویش سبز شده است. با تعجب گفت:
ـ مگر شما ننوشته‌اید که پول غذا را از نوه من خواهید گرفت؟!
خدمتگزار با لبخند جواب داد:
ـ چرا قربان، ما پول غذای امروز شما را از نوه‌تان خواهیم گرفت، ولی این صورتحساب مال مرحوم پدربزرگ شماست..!

پایان نامه خرگوشی

یک روز آفتابی، خرگوشی خارج از لانه خود به جدیت هرچه تمام در حال تایپ بود. در همین حین، یک روباه او را دید.
روباه: خرگوش داری چیکار می‌کنی؟
خرگوش: دارم پایان نامه می‌نویسم.
روباه: جالبه، حالا موضوع پایان نامت چی هست؟
خرگوش: من در مورد اینکه یک خرگوش چطور می تونه یک روباه رو بخوره، دارم مطلب می‌نویسم.
روباه: احمقانه است، هر کسی می‌دونه که خرگوش ها، روباه نمی‌خورند.
خرگوش: مطمئن باش که می تونند، من می تونم این رو بهت ثابت کنم، دنبال من بیا.
خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتی خرگوش به تنهایی از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد. در همین حال، گرگی از آنجا رد می‌شد.
گرگ: خرگوش این چیه داری می‌نویسی؟
خرگوش: من دارم روی پایان نامم که یک خرگوش چطور می تونه یک گرگ رو بخوره، کار می کنم.
گرگ: تو که تصمیم نداری این مزخرفات رو چاپ کنی؟
خرگوش: مساله ای نیست، می خواهی بهت ثابت کنم؟
بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند. خرگوش پس از مدتی به تنهایی برگشت و به کار خود ادامه داد.
حال ببینیم در لانه خرگوش چه خبره در لانه خرگوش، در یک گوشه موها و استخوان های روباه و در گوشه ای دیگر موها و استخوان های گرگ ریخته بود. در گوشه دیگر لانه، شیر قوی هیکلی در حال تمیز کردن دهان خود بود.

نتیجه: 
هیچ مهم نیست که موضوع پایان نامه شما چه باشد، هیچ مهم نیست که شما اطلاعات بدرد بخوری در مورد پایان نامه‌تان داشته باشید، آن چیزی که مهم است این است که 
استاد راهنمای شما کیست!

عروسک

روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر میکرد. شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند.

عارف به حضور شاه شرفیاب شد. شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود. استاد دستش را به داخل کیسه فرو برد و سه عروسک از آن بیرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و گفت: "بیا اینان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آنها سپری کن."

شاهزاده با تمسخر گفت: " من که دختر نیستم با عروسک بازی کنم! " عارف اولین عروسک را برداشته و تکه نخی را از یکی از گوشهای آن عبور داد که بلافاصله از گوش دیگر خارج شد.

سپس دومین عروسک را برداشته و اینبار تکه نخ از گوش عروسک داخل و از دهانش خارج شد. او سومین عروسک را امتحان نمود.

تکه نخ در حالی که در گوش عروسک پیش میرفت، از هیچیک از دو عضو یادشده خارج نشد. استاد بلافاصله گفت : " جناب شاهزاده، اینان همگی دوستانت هستند، اولی که اصلا به حرفهایت توجهی نداشته، دومی هرسخنی را که از تو شنیده، همه جا بازگو خواهد کرد و سومی دوستی است که همواره بر آنچه شنیده لب فرو بسته " شاهزاده فریاد شادی سر داده و گفت: " پس بهترین دوستم همین نوع سومی است و منهم او را مشاور امورات کشورداری خواهم نمود. "

عارف پاسخ داد : " نه " و بلافاصله عروسک چهارم را از کیسه خارج نمود و آنرا به شاهزاده داد و گفت: " این دوستی است که باید بدنبالش بگردی " شاهزاده تکه نخ را بر گرفت و امتحان نمود. با تعجب دید که نخ همانند عروسک اول از گوش دیگر این عروسک نیز خارج شد، گفت : " استاد اینکه نشد ! "

عارف پیر پاسخ داد: " حال مجددا امتحان کن " برای بار دوم تکه نخ از دهان عروسک خارج شد. شاهزاده برای بار سوم نیز امتحان کرد و تکه نخ در داخل عروسک باقیماند استاد رو به شاهزاده کرد و گفت: " شخصی شایسته دوستی و مشورت توست که بداند کی حرف بزند، چه موقع به حرفهایت توجهی نکند و کی ساکت بماند.

نوشته های درب های بهشتی!

درب اوّل بهشت: زندگی خوب بر چهار پایه استوار است: قناعت ، حق پردازی ، ترک کینه توزی و هم نشینی با اهل خیر .

*درب دوّم : راهکار خوشی و سرور اخروی در چهار خصلت است: دست کشیدن برسر یتیمان ، مهربانی بر مستمندان ، کوشش در بر آوردن نیازهای مؤمنان و جویا شدن از حال تهی دستان و مساکین.

*درب سوّم : برای هر چیز چاره ای است و چاره صحت و سلامتی چهار چیز است : کم گفتن ، کم خوابیدن ، کم راه رفتن و کم خوردن .

*درب چهارم: کسی که به خداوند و روز قیامت ایمان آورده است باید مهمانش را گرامی بدارد، همسایه اش را اکرام کند، پدر و مادرش را احترام کند و سخن نیکو بگوید، یا اصلاً خاموش باشد.

*درب پنجم: کسی که می خواهد به او ستم نشود ستم نکند، کسی که می خواهد به او دشنام ندهند دشنام ندهد ، کسی که می‌خواهد خوارنشود خوار نکند و هرکه می خواهد در دنیا و آخرت به دستگیره محکم چنگ بزند باید بگوید:« لااله ‌الّاالله ، محمّدرسول الله ، علی ولی الله ».

*درب ششم:  هرکس می خواهد قبر او گشاده گردد و گسترش یابد مسجد بسازد، هرکه می‌خواهد حشرات زیر زمین او را نخورند در مساجد بسیار بماند، هرکه می خواهد بدنش در قبر ، تر و تازه بماند و نپوسد مساجد را نظافت کند و هرکه می خواهد جایگاهش را در بهشت ببیند مساجد را فرش کند.

*درب هفتم: نورانیّت دل در گرو چهار چیز است: عیادت بیمار، تشییع جنازه ، خرید کفن و پرداخت بدهکاری.

* درب هشتم: بر این در نوشته شده : هرکس می خواهد از همه درهای بهشت واردگردد به چهار ویژگی دست‌یازد:سخاوت ، حسن خلق ،‌صدقه و ترک آزار بندگان خدا ؛ ویژگیهای یاد شده سعادت دو سرای انسان را تأمین می کند.»

داستان برادر


شخصي به نام پل یك دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت كرده بود. شب عید هنگامی كه پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد كه دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می كرد. پل نزدیك ماشین كه رسید پسر پرسید: " این ماشین مال شماست ، آقا؟"
پل سرش را به علامت تائید تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است".
پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان این است كه برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون این كه دلاری بابت آن پرداخت كنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای كاش..."
البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزویی می خواهد بكند. او می خواست آرزو كند. كه ای كاش او هم یك همچو برادری داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پای وجود پل را به لرزه درآورد:
" ای كاش من هم یك همچو برادری بودم."
پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با یك انگیزه آنی گفت: "دوست داری با هم تو ماشین یه گشتی بزنیم؟"
"اوه بله، دوست دارم."
تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشمانی كه از خوشحالی برق می زد، گفت: "آقا، می شه خواهش كنم كه بری به طرف خونه ما؟"
پل لبخند زد. او خوب فهمید كه پسر چه می خواهد بگوید. او می خواست به همسایگانش نشان دهد كه توی چه ماشین بزرگ و شیكی به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بی زحمت اونجایی كه دو تا پله داره، نگهدارید."
پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت كه پل صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و تیـز بر نمی گشت. او برادر كوچك فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل كرده بود.
سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره كرد :" اوناهاش، جیمی، می بینی؟ درست همون طوریه كه طبقه بالا برات تعریف كردم. برادرش عیدی بهش داده و او دلاری بابت آن پرداخت نكرده. یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد ... اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو، همان طوری كه همیشه برات شرح می دم، ببینی."
پل در حالی كه اشكهای گوشه چشمش را پاك می كرد از ماشین پیاده شد و پسربچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند. برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند.

نظریه ی یک ریاضیدان راجع به زن و مرد

اگر زن یا مرد دارای ( اخلاق) باشند پس مساوی هستند با عدد یک =1

اگر دارای (زیبایی) هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم =10

اگر (پول) هم داشته باشند دوتا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =100

اگر دارای (اصل و نسب) هم باشند پس سه تا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =1000

ولی اگر زمانی عدد یک رفت (اخلاق) چیزی به جز صفر باقی نمی ماند و صفر هم به تنهایی هیچ نیست
پس ان انسان هیچ ارزشی نخواهد داشت .

عشق زیاد سبب رنج و زحمت می شود.

عشق زياد سبب رنج و زحمت مي شود




 

باغبان با ذوق و سليقه اي بود که باغ بسيار مرتب و زيبايي داشت و انواع گلهاي زيبا و خوشبو را در آن پرورش مي داد . او با آنكه پير بود ، هر روز صبح قبل از طلوع آفتاب در باغ قدم مي زد و از هواي تازه صبح لذت مي برد . او صبح زود به چمنهاي سبز و گياهان و گلها خيره مي شد و عطر خوش آنها را استشمام مي کرد . لذا هميشه سرخوش و با نشاط بود . به همين خاطر ، دوستانش او را پيرمرد زنده دل مي ناميدند . مانند مردم ديگر ، او نيز اعتقاد داشت کسي که هر روز صبح زود از خواب بيدار شود و چند دقيقه اي کنار گلها و گياهان قدم بزند ، هرگز پير نخواهد شد و هميشه شاد و زنده دل باقي خواهد ماند .
باغبان در باغ خود ، انواع گلها را جمع کرده بود و از ميان همه آنها شيفته بوته گل سرخ بود که گلهاي آن زيباتر و خوش بوتر از گلهاي ديگر است . او هر روز به آن خيره مي شد و گلهاي آن را يک به يک مي بوئيد و با خود مي گفت : بلبلها حق دارند که عاشق گل سرخ شوند . گلهاي سرخ ، لذت زندگي و شادي بخش روح و روان هستند . يک روز صبح قبل از طلوع آفتاب ، در حالي که باغبان در باغ قدم مي زد ، به بوته گل سرخ مورد علاقه اش رسيد . او متوجه شد يک بلبل روي شاخه بوته گل سرخ نشسته و گلبرگهاي آن را يکي يکي مي کند . بلبل سرش را در گلبرگها فرو مي برد و آواز مي خواند . او طوري نگاه مي کرد که گويي از بودن در کنار گل ، خوشحال است . بلبل آواز مي خواند و گلبرگها را يکي يکي مي کند تا اينکه تمام گل را پرپر کرد .
باغبان پير ، مدتي آرام ايستاد و به آواز بلبل گوش داد . از ديدن شادي بلبل درکنار گلها خوشحال شد . اما براي گلبرگهاي گل که اطراف بلبل پراکنده شده بود ، ناراحت بود . بعد از مدتي پرنده فهميد که باغبان او را تماشا مي کند ، پرواز کرد و رفت . 
روز بعد باغبان دوباره همين اتفاق را مشاهده کرد . ديد که بلبل درحالي که گل را پرپر مي کند ، آواز مي خواند و با ديدن پيرمرد ، پرواز مي کند و مي رود .
باغبان با ديدن پرپر شدن گل عزيزش ، غمگين شد و با خود گفت بلبل حق دارد که عاشق گل سرخ باشد ، اما گل براي ديدن و بوئيدن است ، نه پرپر کردن / اين دور از انصاف است ، من زحمت زيادي کشيدم تا اين گلها را پرورش دادم . چرا بايد بلبل آنها را از بين ببرد ؟ روز سوم او بلبل را ديد كه آواز مي خواند و با گل سرخ و گلبرگهاي پراكنده روي زمين ، صحبت مي كند . عصباني شد و گفت : مجازات بلبلي که از آزاديش سوء استفاده کند ، قفس است . او زير بوته گل سرخ ، تور پهن کرد و بلبل را به دام انداخت و او را در قفس زنداني کرد . آنگاه گفت :
تو قدر آزادي خودت را ندانستي ، پس حالا بايد در اين قفس بماني تا بفهمي عاقبت کندن گلبرگ هاي گل چيست ؟ بلبل به زنداني بودن خود ، معترض شد و گفت : " دوست عزيز ، من و تو عاشق گل سرخ هستيم . تو گلها را پرورش مي دهي و مرا خوشحال مي کني ، در عوض از آواز خواندن من لذت مي بري . من نيز مي خواهم مانند تو آزاد باشم و در باغ گردش کنم . دليل تو براي زنداني کردن من چيست؟ اگر مي خواهي آواز مرا بشنوي ، لانه من باغ توست و من شب و روز در آن چهچهه خواهم زد. اگر زنداني کردن من دليل ديگري دارد ، خواهش مي کنم به من بگو؟ "
باغبان پاسخ داد : " تا آنجا که مربوط به آواز و چهچهه باشد ، من با تو موافقم . اما تو شادي مرا با صدمه زدن به گلهاي عزيزم بر هم زده اي . وقتي تو آزاد هستي و آواز مي خواني ، انگار کنترل خودت را از دست مي دهي و گلهاي مرا پرپر مي کني. اين مجازات به خاطر انجام کار بد توست تا درس عبرت براي ديگران باشي."
بلبل گفت : " اي مرد بي انصاف ، تو با زنداني کردن من ، قلب مرا مي شکني و روح مرا آزار مي دهي . آن وقت از مجازات حرف مي زني ؟ آيا فکر نمي کني که گناه تو بيشتر است ؟ چون تو قلبي را شکستي ، حال آنکه من فقط يک گل را پرپر کردم . "
حرفهاي بلبل ، باغبان را خيلي تحت تاثير قرار داد . او آنقدر از جواب پرنده خوشش آمد که آن را آزاد کرد . بلبل پرواز کرد و روي شاخه اي از بوته گل سرخ نشست و به پيرمرد گفت: " چون تو به من خوبي کردي ، من هم مي خواهم آن را تلافي کنم. يک ظرف پر از سکه هاي طلا زيرزمين وجود دارد و درست در همان جايي که ايستاده اي دفن شده است. آن را بردار و خوشحال باش . "
باغبان زمين را کند، ظرف طلا را يافت و به پرنده گفت: " تعجب مي کنم که تو ظرف زيرزمين را ديدي ، اما دامي را که براي تو پهن کرده بودم ، نديدي . " 
بلبل گفت : " اين مسأله دو دليل دارد. اول آنکه عليرغم دانايي ، ممکن است يك موجود به علت برخي موقعيت هاي پيش بيني نشده که ما آن را تقدير مي ناميم ، گرفتار شود . دوم آنکه من عاشق طلا نيستم ، لذا وقتي آن را مي بينم ، به آن اهميتي نمي دهم . اما به خاطر اين که عاشق گل سرخ هستم ، آن قدر شيفته آن شدم که تمام حواسم به بوته گل سرخ بود و متوجه دام تو نشدم . هر چيزي که از حد خودش تجاوز کند ، سبب رنج و زحمت مي شود ، حتي عشق زياد هم مي تواند اين نتيجه را داشته باشد .
بلبل اين حرفها را گفت و پرواز کرد و رفت تا زيبايي گلها را تحسين کند .


پندها: 
مر عاشقان را پند کس هرگز نباشد سودمند
ني آن چنان سيلي است اين کش کس تواند کرد بند 
ذوق سر سرمست را هرگز نداند عاقلي 
حال دل بي ‌هوش را هرگز نداند هوشمند 
بيزار گردند از شهي شاهان اگر بويي برند
زان باده‌ ها که عاشقان در مجلس دل مي‌ خورند
خسرو وداع ملک خود از بهر شيرين مي ‌کند 
فرهاد هم از بهر او بر کوه مي ‌کوبد کلند

13 جمله ی طلایی از گابریل گارسیا مارکز


همه چهار زن دارند!

روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت.
زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با خریدن جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه خوشحال می‌کرد. بسیار مراقبش بود و بهترین چیزها را به او می‌داد.‌‌
زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار می‌کرد. اگرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او تنهایش بگذارد.
واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست داشت. او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب همسرش بود. مرد در هر مشکلی به او پناه می‌برد و او نیز به تاجر کمک می‌کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.
اما زن اول مرد، زنی بسیار وفادار و توانا بود که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش
در زندگی بود که اصلا مورد توجه مرد نبود. با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می‌کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.
روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت: ‌"من اکنون 4 زن دارم، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت و تنها و بیچاره خواهم شد"! بنابراین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهایی‌اش فکری بکند.
اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت:"من تورا بیشتر از همه دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می‌شوی تا تنها نمانم؟"زن به سرعت گفت : " هرگز" و مرد را رها کرد.
ناچار با قلبی که به شدت شکسته بود نزد زن سوم رفت و گفت:‌"من در زندگی تو را بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟"زن گفت: " البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است. تازه من بعد از تو می‌خواهم دوباره ازدواج کنم " قلب مرد یخ کرد.
مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت:"تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید تو از همیشه بیشتر می‌توانی در مرگ همراه من باشی؟ "زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می‌توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ،...متاسفم"! گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.
در همین حین صدایی او را به خود آورد:"من با تو می‌مانم ، هرجا که بروی"، تاجر نگاهش کرد، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوءتغذیه، بیمارش کرده باشد. غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت:" باید آن روزهایی که می‌توانستم به تو توجه می‌کردم و مراقبت بودم ..."
در حقیقت همه ما چهار زن داریم! ا
لف: زن چهارم بدن ماست که مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنیم وقت مرگ، اول از همه او ما را ترک می‌کند.
ب: زن سوم دارایی‌های ماست. هر چقدر هم برایمان عزیز باشند وقتی بمیریم به دست دیگران خواهد افتاد.
ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند. هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارمان کنارمان خواهند ماند.
د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می‌کنیم.او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد، اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است

فقر

روزي يك مرد ثروتمند ، پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان

دهد مردمي كه در آن جا زندگي م ي كنند چقدر فقير هستند . آنها يك روز و

يك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند.

در راه بازگشت و در پايان سفر، مرد از پسرش پرسيد نظرت در مورد مسافرت مان چه بود

پسر پاسخ داد :عالي بود پدر 

پدر پرسيد آيا به زندگي آن ها توجه كردي ؟

پسر پاسخ داد

فكر مي كنم 

پدر پرسيد چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي؟

پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت :فهميدم كه ما د ر خانه يك سگ 

داريم و آن ها چهارتا . ما در حياط مان فانوس هاي تزئيني داريم و آ نها

ستارگان را دارند . حياط م ا به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آنها

بي انتهاست. زبان مرد بند آمده بود

در پايان حرف هاي پسر، . پسر اضافه كرد متشكرم 

پدر كه به من نشان دادي ما واقعأ چقدر فقير هست

داستان تله موش


موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود .

موش لب هایش را لیسید و با خود گفت :« کاش یک غذای حسابی باشد .»
اما همین که بسته را باز کردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود .
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد . او به هرکسی که می رسید ، می گفت :« توی مزرعه یک تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است . . . 
مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تکان داد و گفت : « آقای موش ، برایت متأسفم . از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من کاری به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطی به من ندارد .

میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سرداد و گفت : «آقای موش من فقط می توانم دعایت کنم که توی تله نیفتی ، چون خودت خوب می دانی که تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود .
موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت ، به سراغ گاو رفت . اما گاو هم با شنیدن خبر ، سری تکان داد و گفت : « من که تا حالا ندیده ام یک گاوی توی تله موش بیفتد.!» او این را گفت و زیر لب خنده ای کرد ودوباره مشغول چرید شد.

سرانجام ، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله موش بیفتد ، چه می شود؟

در نیمه های همان شب ، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید . زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را که در تله افتاده بود ، ببیند .

او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا می کرده ، موش نبود ، بلکه یک مار خطرناکی بود که دمش در تله گیر کرده بود . همین که زن به تله موش نزدیک شد ، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. 

صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت ، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وی بهتر شد. اما روزی که به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود ، گفت :« برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست .

مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید.
اما هرچه صبر کردند ، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد ، میش را هم قربانی کند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد .

روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد . تا این که یک روز صبح ، در حالی که از درد به خود می پیچید ، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاک سپاری او شرکت کردند. بنابراین ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند .

حالا ، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته ای فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتند!

نتیجه ی اخلاقی : اگر شنیدی مشکلی برای کسی پیش آمده است و ربطی هم به تو ندارد ، کمی بیشتر فکر کن. شاید خیلی هم بی ربط نباشد

داستان سنگتراش



سنگتراشی از کار خود ناراضی بود واحساس حقارت میکرد .  از در خانه مجلل بازرگانی رد شد گفت : این بازرگان چقدر قدرتمند است ای کاش من به جای او بودم .

در یک لحظه به بازرگان تبدیل شد و فکر میکرد از همه قدرتمند تر است تا اینکه حاکم شهر از آنجا عبور کرد دید همه به حاکم احترام میگذارند با خود گفت: ای کاش من حاکم بودم آنوقت از همه قویتر بودم در همان لحظه حاکم مقتدر شهر شد در حالی که روی تخت روانی نشسته بود احساس کرد نور خورشید او را می آزارد با خود گفت خورشید از همه قدرتمند تر است آرزو کرد و به خورشید تبدیل شد . ابری بزرگ جلوی تابشش را گرفت . گفت : نیروی ابر از خورشید بیشتر است . ابر شد و بادی او را به اینطرف آن طرف کشاند اینبار آرزو کرد باد باشد ولی وقتی به تکه سنگی رسید قدرت تکان دادنش را نداشت گفت : قویترین چیز در دنیا تکه سنگ است سنگی بزرگ شد و با قدرت ایستاد . صدایی شنید احساس کرد دارد خرد میشود نگاهی به پایین انداخت و (( سنگتراشی )) را دید که با چکش به جانش افتاده است ...

داستان مداد

پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .
بالاخره پرسید :
- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :
- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .

- اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .
- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .

صفت اول :
می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .
اسم این دست خداست .
او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .

صفت دوم :
گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .
پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .

صفت سوم :
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .
بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.

صفت چهارم :
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .
پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .

صفت پنجم :
همیشه اثری از خود به جا می گذارد .
بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی .

47 ایین زندگی برتر به زبان رایانه



1- در زندگی و معاشرت با دیگران، نرم افزار باشیم نه سخت افزار.

2- در سایت زندگی، همیشه لینکِ (Mahabbat) داشته باشیم و هیچ گاه برای این

سایت، فیلتر نگذاریم.

3- برای پسوند فایل زندگی اجتماعی و خانوادگی ، از سه کاراکتر « ع» ، « ش » و

 « ق » استفاده کنیم.

4- هیچگاه قفل سی دی قلب مردم را نشکنیم . که «تا توانی دلی به دست آور/ دل

شکستن هنر نمی‏باشد».

5- چنانچه در کاری شکست خوردیم آن را « shut down » نکنیم بلکه آن را «

restart » کنیم.

6- برای مانیتور زندگی‏مان بک گراند (Background) سبز یا آبی را در نظر

بگیریم، نه سیاه یا دودی .

7- برای سیستم قلبمان از مانیتورهای تخت و صاف (Flat) استفاده کنیم.

8- روی کلیدهای عیب کیبورد خودمان انگشت بگذاریم، نه روی کلیدهای عیب کیبورد

 دیگران.

9- برای فایل‏های اسرار زندگی مان پسورد ( password) بگذاریم و آنرا مخفی (

hidden ) کنیم.

10- همواره پیش از سخن گفتن، سی پی یوی فکرمان را به کار بیندازیم.

ادامه نوشته

به سلامتی!

به سلامتی درخت! 
به خاطرِ سایش. 

به سلامتی دیوار! 
نه به خاطرِ بلندیش، واسه این‌که هیچ‌وقت پشتِ آدم روخالی نمی‌کنه 

به سلامتی دریا! 
نه به خاطرِ بزرگیش، واسه یک‌رنگیش. 

به سلامتی سایه! 
که هیچ‌وقت آدم رو تنها نمی‌ذاره. 

به سلامتی پرچم ایران! 
که سه‌رنگه، تخم‌مرغ! که دورنگه، رفیق! که یه‌رنگه. 

به سلامتی همه اونایی که دوسشون داریم و نمی‌دونن، دوسمون دارن و نمی‌دونیم. 


به سلامتی نهنگ! 
که گنده‌لات دریاست. 


به سلامتی زنجیر! 
نه به خاطر این‌که درازه، به خاطر این‌که به هم پیوستس. 


به سلامتی خیار! 
نه به خاطر «خ»ش، فقط به خاطر «یار»ش. 


به سلامتی شلغم! 
نه به خاطر (شل)ش، به خاطر(غم)ش. 


به سلامتی کرم خاکی! 
نه به خاطر کرم‌بودنش،به خاطر خاکی‌بودنش 


به سلامتی پل عابر پیاده! 
که هم مردا از روش رد می‌شن هم نامردا ! 


به سلامتی برف! 
که هم روش سفیده هم توش. 

به سلامتی رودخونه! 
که اون‌جا سنگای بزرگ هوای سنگای کوچیکو دارن. 

به سلامتی گاو! 
که نمی‌گه من، می‌گه ما. 

به سلامتی دریا! 
که ماهی گندیده‌هاشو دور نمی‌ریزه. 

به سلامتی اون که همیشه راستشو می‌گه. 

به سلامتی سنگ بزرگ دریا!که سنگای دیگه رو می‌گیره دورش. 


به سلامتی بیل! 
که هرچه ‌قدر بره تو خاک، بازم برّاق‌تر می‌شه. 

به سلامتی دریا! 
که قربونیاشو پس می‌آره. 


به سلامتی تابلوی ورود ممنوع! 
که یه ‌تنه یه اتوبان رو حریفه. 


به سلامتی عقرب! 
که به خواری تن نمی‌ده. 
(عرض شودکه عقرب وقتی تو آتیش می‌ره و دورش همش آتیشه با نیشش خودش می‌کُشه که کسی ناله‌هاشو نشنوه) 

به سلامتی سرنوشت! 
که نمی‌شه اونو از "سر" نوشت. 

به سلامتی سیم خاردار! 
که پشت و رو نداره

کلینیک خدا

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ............ ... 

خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده. 

زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد. 

آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود 
کرده بود و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند. 



به ارتوپد رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم. 

بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم 
فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم. 

زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم 
خدای مهربانم برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد. به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم. 



هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم 
قبل از رفتم به محل کار یک قاشق آرامش بخورم 
هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم. 

زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم و 
زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم. 

امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند: 

رنگین کمانی به ازای هر طوفان 
لبخندی به ازای هر اشک 
دوستی فداکار به ازای هر مشکل 
نغمه ای شیرین به ازای هر آه 
و اجابتی نزدیک برای هر دعا

حرف دل

اینجا یکی برای خودش حکم می دهد آن دیگری همیشه به پیوست می رود وای از غرور تازه به دوران رسیده ای وقتی میان طایفه ای پست می رود هرجند مضحک است و پر از خنده های تلخ بر ما هرآنچه لایقمان هست می رود این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست تیریست بی نشانه که از شصت می رود بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند اما مسیر جاده به بن بست می رود.

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود گاهی تمام حادثه از دست می رود گاهی همان کسی که دم از عقل میزند در راه هوشیاری خود مست می رود گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست وقتی که قلب خون شده بشکست میرود اول اگرچه با سخن از عشق آمده آخر خلاف آنچه که گفته است می رود گاه یکسی نشسته که غوغا به پا کند وقتی غبار معرکه بنشست می رود.

حرف دل

امروز با مطلبی برخورد کردم که واقعا منو تحت تاثیر قرار داد. واقعا ما انسان ها گاهی یادمان می رود که انسان هستیم و در این زمان باید فریادی از یک انسان بلند شود تا ما را از خواب بیدار کند.

داستان" معجزه حتی در امریکا "را برای شما اماده کردم:

ادامه نوشته

داستان سنگ

بانوى خردمندى در کوهستان سفر مى کرد که سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا کرد. روز بعد به مسافرى رسید که گرسنه بود. بانوى خردمند کیفش را باز کرد تا در غذایش با مسافر شریک شود. مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در کیف بانوى خردمند دید، از آن خوشش آمد و از او خواست که آن سنگ را به او بدهد. ...

زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد.مسافر بسیار شادمان شد و از این که شانس به او روى کرده بود، از خوشحالى سر از پا نمى شناخت. او مى دانست که جواهر به قدرى با ارزش است که تا آخر عمر، مى تواند راحت زندگى کند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا کند.
 
بالاخره هنگامى که او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:«خیلى فکر کردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مى دهم با این امید که چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى. اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده که به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى!»

خواجه ابوالفضل محمد بن حسین بیهقی دبیر

خواجه ابوالفضل محمد بن حسین بیهقی دبیر

زندگینامه

بیهقی درسال 385 ه. ق در ده حارث آباد بیهق(سبزوار قدیم) به دنیا آمد .نامش را ابوالفضل محمد نهادند. پدر ش اورا در سالهای اول زندگی در بیهق و سپس، در شهر نیشابور به کسب دانش گماشت. ابوالفضل که از هوش ویژه‏ای برخوردار بود و به کار نویسندگی عشق می‏ورزید، در جوانی از نیشابور به غزنین رفته (حدود 412 هـ.ق)، جذب کار دیوانی گردید و با شایستگی و استعدادی که داشت به زودی به دستیاری خواجه ابونصر مشکان بر گزیده شد (صاحب دیوان رسالت محمود غزنوی ). این استاد تا هنگام مرگ لحظه‏ای بیهقی را از خود جدا نساخت و چنان گرامی اش می‏داشت که حتی اسرار دستگاه غزنویان را نیز با او در میان می گذاشت و این کاربعدها سرمایه گرانبهایی برای بیهقی گردید، چنانکه رویدادهایی را که خود شاهد و ناظر نبوده از قول استادش نقل کرده است.

ادامه نوشته

قطعه ی ادبی 1

 

 

زمان های قدیم وقتی هنوز راه بشر به زمین باز نشده بود فضیلت ها وتباهی ها دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت گفت:بایید بازی کنیم مثل قایم باشک.

دیوانگی فریاد زد:آره قبوله.من چشم می ذارم.چون کسی نمی خواست دنبال دیوانگی بگرده همه قبول کردند.دیوانگی چشم ها یش را بست و شروع کرد به شمردن:!!!      یک.....دو.....سه....چهار.........

همه دنبال جایی  بودند تا قایم بشوند.

نظافت  خودش را به شاخ ماه آویزان کرد.

خیانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی شد.

اصالت به میان ابرها رفت.

هوس به مرکز زمین راه افتاد.

دروغ که می گفت به اعماق کویر خواهد رفت به اعماق دریا رفت!

طعم داخل یک سیب سرخ  قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل یک چاه عمیق..

آرام آرام همه قایم شدند.دیوانگی هم چنان می شمرد:هفتادو سه.....هفتادو چهار......

اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود تعجبی هم ندارد قایم کردن عشق خیلی سخت است.دیوانگی داشت به عدد 100 نزدیک می شد که عشق رفت وسط یک دسته گل رز و آرام نشست.

دیوانگی فریاد زد:دارم میام دارم میام.همان اول کار تنبلی را دید اصلا" تلاش نکرده بود تا قایم بشود!بعد هم نظافت را یافت و خلاصه نوبت به دیگران رسید اما از عشق خبری نبود...

دیوانگی دیگر خسته شده بود که حسادت حسودیش گرفت و آرام در گوش او گفت:عشق در آن سوی گل رز مخفی شده .دیوانگی با هیجان زیادی یک شاخه از درخت کند وآن را با قدرت تمام داخل گل های رز فرو کرد.

صدای ناله ای بلند شد  عشق از داخل شاخه بیرون آمد.دست هایش را جلوی صورتش گرفته بود و از بین انگشتانش خون می ریخت.شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.دیوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت:حالا من چه کار کنم؟؟؟چگونه می توانم جبران کنم؟؟؟

عشق جواب داد مهم نیست دوست من  تو دیگه نمی توانی کاری بکنی.فقط ازت خواهش می کنم از این به بعد یار من باش.همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.

و از همان روز تا همیشه  عشق و دیوانگی همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند!