از چهارشنبه تا جمعه! بیمارستان امام خمینی ارومیه
چهارشنبه شب بعد از صرف شام تو سلف بیمارستان با لباس شخصی در حال عبور از اورژانس بودم که اتندینگ محترم طب اورژانس امر فرمودن اون شبو بمونم و کمک کنم. یکی از همگروهی های همشهریمم گویا از سر علاقمندی اومده بود شبو تو بیمارستان سپری کنه و همراه با انترن جراحی داشت به امور رسیدگی می کرد. یک ساعتی نتونستم از اتاق عمل سرپایی بیرون بیام بس که پشت سر هم بیماران تروماتیزه ی عجیب غریب میومدن برای سوچور و ... مهدی میلانی هم که خدای دو دره بازی، 120 تومنو تا کرده گذاشته جیبش کاراشو ریخته سر من که هیچ! تازه منت هم می ذاره لا مصب... این اکسترنی هم که با من بود خیلی رو اعصابم بود، 20 روز نیست اکسترن شده اومده واسه من داره بلبل زبونی می کنه، مریض بدحال رو فشارشم نگرفته ببینه 190 روی 110 هست و داره برای سمع ریه ی من داستان سرهم می کنه، شاهدشم یه انترن گل دختره که و هم گروهیاش و رزیدنتها و پرستارا همه از شوت بودنش و سوتیا و ... حرفا که برای گفتن ندارن!!!! موقعی که نصف دانشجوهای پرستاری هم یه گوشی دم دستشون دارن ، این خانم دکتر اکسترن ما حتی گوشی هم نداره و جالتر اینکه من رو بخاطر داشتن گوشی متهم به خودنمایی و سعی برای شبیه شدن به رزیدتا می کنه!!!!! شدیدا معتقدم باید به ترم پایینی و سال پایینی و ... احترام گذاشت و میدون داد ولی خداییش یه کم جنبه هم می طلبه!!! چیزی که ایشون از من شنیدن تعریف و تمجید در جمع و به صورت خصوصی بود البته به نظرم واقعا کارش نسبت به خودش خیلی خوب بود، اعتماد به نفس خوبی داشت، رابطه ی خوبی با مریضا برقرار می کرد ولی چیزی که من از این خانم دیدم متلک و تیکه و نمی دونه که هنوزم پرستارای نورولوژی و داخلی و همگروهیام با یاداوری این که که مریضای من فکر می کردن پزشک معالجشون منم و به رزیدنت عزیز محل هم نمی ذاشتن از خنده می ترکن! ایشون نمی دونن که من تنها اکسترنی بودم که غیبتش از مورنینگ وحشتناک داخلی همیشه در نظر چیف رزیدنت باریک بین داخلی موجه بود فقط و فقط بخاطر این که مطمئن بود دارم تو بخش مریضامو معاینه می کنم.... تازه خ دکتر روپوشمم با خودکار نوشت!!!! خیلی دلم می خواست ببینم خودشم جنبه ی این جور شوخیا رو داره یا نه ولی ترجیح دادم امتحان نکنم! به هرحال، گذشت و شاید بشه گفت به یه مصالحه ای با هم رسیدیم!
خلاصه دیدم ساعت شده 12 و دیگه خروج از بیمارستان به مصلحت نیست. موندم و یه کم به کارای طب اورژانسی و جراحی و پرستاری مشغول شدم که ساعت شد 2:30 و اورژانس خلوت شد. به طرز عجیبی خوابم نمی یومد و تا صبح پاویون نرفتم هرچند دکتر بروفه به زور منو برد اتاق خودش با این حال برگشتم اورژانس، خوابم نمی اومد.
مریضایی که از چهارشنبه تا جمعه ( که کلا بیمارستان بودم) ویزیت کردم از همه رقم بودن، آپاندیسیت با آلوارادوی 9 و 10، درد شکم آواره، فیزیوپات گاستروانتریتی، رنال کولیک، ترومای جزئی، مولتیپل تروما، جسم خارجی در چشم، چاقو خورده، گلوله خورده، خودزنی کرده، سوختگی، برق گرفته، مسمومیت با سموم کشاورزی همه و همه...
به تازگی اقدامات پرستاری رو هم به رئوس اهدافم اضافه کردم، نمکدونای اورژانس ( پرستارای قد و نیم قد و فلفل نمکی بامزه!) امروز خیلی حال کردن هرچی خونگیری، نوار قلب، تزریق، سرم بود من داوطلبانه انجام دادم که به این قشر زحمتکش هم دست مریزادی گفته باشم!
به اتدنینگ و انترن های اورژانس، رزیدنت ها و انترن های جراحی هشدار اکید دادم که همه ی سونوگرافی های فست رو من انجام خواهم داد و برای ارتوپدیا خط و نشون کشیدم که همه ی گرافی ها رو اول باید من ببینم ( البته این مورد دوم لزوما اجرا نشد!)
با حضور در اتاق عمل در روز پنجشنبه که از شانس خوبم خود استاد محترم اقای دکتر انشایی داشتن یه جراحی رو بطور کامل انجام می دادن، متوجه شدم که چقدر تکنیک های سوچور زنی ماها تو اورژانس ضعیف و کند هستن و دیدن حرکت دست هاو بازی حرفه ای دکتر انشایی با نخ و سوزن گیر، بهانه ای شد که سعی کنم سرعت و دقت سوچور زنیم رو بالا ببرم، هرچند سوچور های طب اورژانس از نظر ظرافت و زیبایی بیشتر در معرض توجه بیماران قرار دارن تا سوچورهایی که درون بدن زده می شه و کسی نمی بینه.
سه شنبه امتحانام سرجاشن و یواش یواش دارم فکر می کنم بهتره افتخار بدم چند صفحه ای از این گایدلاین های بسیار زیبا رنگی رو بخونم البته این کتابا بیشتر به درد تماشا می خورن تا خوندن!
پی نوشت: چهارشنبه رابطه م با یه دوست خوب به دلیل سخن چینی یکی که کل دانشگاه! می شناسدش و از سوابق اخلاقی مثبت ایشون همه ی اراذل و اوباش تبریز و ارومیه و خدا می دونه دیگه کجاها! خبرداره، کسی که در حالت مشمئزکننده ای به اورژانس اورده شده بود و حرفای ناجوری هم از دهنش دراومد، کسی که تو پارتی باغ های اطراف شهر گرفته بودنش و دو ترم تعلیق خورده بود و با عوض شدن ریاست دانشگاه تونست ماجرا رو بشوره، کسیکه الان بایستی انترن می بود حداقل دو ترم عقب افتاده! به شدت تیره و تار شد که تلاش های من و یکی از دوستان برای ترمیم این رابطه به جایی قد نداد و پنج شنبه به صفر رسید. به نظر دلیل و منطق جایی تو این گفت و شنودها پیدا نکرد و طرف مقابل از موضع احساسی با قضیه برخورد کرد. مجبور شدم، برخلاف میل باطنی، از پنج شنبه با ایشون قطع کامل رابطه کنم، هرچند این قضیه یه بازی باخت-باخته ولی نمی تونم اجازه بدم یک نفر این طور گستاخانه، جسورانه و بی ادبانه پشت سر هم بهم توهین کنه، اونم تو فضای کاری و تو لباس پزشکی. من چندسالی در محضر سنسی رمادی، مشغول تمرینات فیزیکی و اخلاقی بودم و توی حکم دان یک علاوه بر عبارت " مهارت ها و تکنیک های اساسی " به عبارت " درک ارزش های معنوی و اخلاقی " تاکید ویژه ای شده و من یادگرفتم که همیشه مصلحت اندیشی کنم، همیشه کوتاه بیام و بی منطقی رو با بی منطقی جواب ندم، مقابله به مثل نکنم و در برابر توهین های بی اساس، پرخاشگری و ... سکوت کنم ولی واقعا بعضی وقتا فرو خوردن بغض و کضم غیض بی نهایت سخت جلوه می کنه...هر چقدر من کوتاه اومدم ایشون جسورتر شد، هرچقدر هیچی نگفتم ایشون ادامه داد، هرچقدر خواستم بعضی حرمتا نشکنه ایشون پرده دری کرد... به این نتیجه رسیدم که بعضی وقتا باید کنار کشید و منتظر شد زمان، همه چیز رو به طرفت ثابت کنه، هرچند اون موقع دیگه دیره و کار از کار گذشته و چینی شکسته با بند زدن به شکل اولش در نمیاد و افسوس هم هیچ فایده ای نداره و اگه قراره طرف تا اخر عمرش نفهمه، همون بهتر، چون اذیت نمی شه و من، حتی برای دوست سابقم هم راضی نیستم ناراحتی بکشه. از همین جا برای این دوست گرام، بهترینا رو ارزو می کنم و امیدوارم هرجا که هست، شادکام و سرافراز باشه.
شب همگی بخیر
زندگی عبارتست از علم و هنر.